مسلماً منظور از «جدید» در تعبیر «جهان جدید» این نیست که چیز خوبی است؛ جدید در اینجا تنها به معنای «چیزی بدون سابقه» است؛ چیزی که قبلاً نبوده و سابقه نداشته و بعداً در فرهنگ بشری پیدا شده است. این چیز جدید، همان تغییر و تحولی است که در بشر و جهانبینی او پیدا شده است. بشر قدیم، ملکوت و بهشت را در آسمانها میدید؛ ولی به توصیف بیکن، بشر جدید ملکوتش را در همین زمین میبیند.
ملکوت بشر جدید، زمین یا همین کره خاکی است؛ یعنی او دیگر در آسمانها به دنبال بهشت نمیگردد و ابزار رسیدن او به این بهشت و ملکوت، علم و تکنولوژی است که بشر را ارباب طبیعت میکند و لذا او میتواند نیروهای نهفته در طبیعت را به استثمار خود درآورد و از این بهشت استفاده کند. بشر جدید بر اساس همین بهشت تعریف میشود؛ بهشت او در همین دنیا تعریف شده است و عقلش معطوف به همین دنیا میشود و به عبارت دیگر، عقل بشر جدید، «عقل ابزاری» میشود و به دنبال سلطه بر جهان و طبیعت میگردد.در طول تاریخ حیات بشر بر کره زمین، این چیز بدون سابقهای است و در هیچ سنتی چنین اتفاقی نیفتاده است. تنها در بشر عصر جدید غرب است که چنین اتفاقی رخ میدهد و در دوره جدید، بهشت و آمال خود را در کره خاکی دنبال میکند.
بنابراین به تعبیر برخی از فلاسفه، در عصر جدید خدا غایب میشود و این عصر، عصر غیاب خدایان در زندگی بشر غربی است. نیچه جملهای دارد که هایدگر هم آن را تفسیر کرده است. او در کتاب چنین گفت زرتشت به این نکته اشاره میکند که مهمترین حادثه دوران جدید، همان مرگ خداست. او بدین نکته تصریح میکند که: «روزگاری کفر ورزیدن به خدا بزرگترین گناه بود؛ اما خدا مرد و همراه با آن، این کفریات و گناهان نیز مردند.» (ر.ک: فینک، ۱۳۸۵: ۱۰۸)
هایدگر میگوید، منظور نیچه این نیست که خدایی که در خارج وجود دارد، مرده است؛ چون خدا فانی نیست و اگر هست، وجود دارد؛ آن خدا از بین رفتنی نیست و موجودی ابدی است. منظور او این است که خدا در زندگی بشر جدید مرده است؛ اما چرا مرده است؟ چون بهشت این بشر، همین کره خاکی است. او همه آرزوهای خود را در این صحنه میبیند و ابزار رسیدن به این بهشت را علم و تکنولوژی میداند؛ از اینرو خدا در زندگی بشر غایب میشود که نتیجه آن سکولاریسم به معنای وسیع کلمه است. به عبارت دیگر، تمدن جدید غرب بر پایه غیاب خدا استوار شده و سکولاریسم هم نتیجه آن است.این مطالب تقریباً توصیف و تعریفی اجمالی از بشر مدرن و جهان جدید بود. بشر دیگر خاکی شده است و آمال آسمانی را دنبال نمیکند. به تعبیر رنهگنون، بشر جدید، مادیگرا۲ است. (Evola, 1994: 2-3)
البته مادیگرایی که رنهگنون میگوید، ماتریالیسم به معنای مشهور نیست؛ منظور وی این است که بشر جدید ممکن است به خدا اعتقاد داشته باشد. چنانکه خیلی از بشرهای جدید به خدا اعتقاد دارند؛ اما در عمل و رفتار خود به این اعتقاد ترتیب اثری نمیدهد و اعتقاد به خدا تأثیری در زندگی بشر جدید ندارد. بنابراین بشر جدید از لحاظ عملی مادیگرا میباشد، نه از لحاظ اعتقادی. او شاید از لحاظ اعتقادی حتی از انسانهای قدیم هم راسختر باشد؛ اما از لحاظ عملی، خدا در کارهایش غایب است و کاری انجام نمیدهد. از اینرو این عصر، عصرِ «غیاب خدایان» است.
اما در چنین عصری، ناگهان عرفان رونق پیدا میکند و برجستهشدن عرفان در چنین عصری، یک پارادوکس است. در دوره قدیم، بشر آسمانی بود، چشمانش به بالا و نزول برکات آسمانی، وحی، ملائکه و… بود؛ ولی در عصر جدید، همه اینها را به فراموشی سپرده است. در چنین عصری، چطور ممکن است عرفان رونق پیدا کند و بحثهای بسیار جدی در مورد عرفان، تجربه عرفانی و شهود عرفانی فراگیر شود؟
این نوعی پارادوکس و متناقضنما خواهد بود که از یکسو بشر خاکی شده باشد و از سوی دیگر، دنبال چیزی میرود که ماهیت آسمانی و آنسویی دارد و میخواهد انسان را از کره خاکی بالاتر ببرد، به آن طرف صحنه عالم سیر دهد، با عالم غیب ارتباط بدهد و حضور خدا را در انسان تقویت کند.اگر عرفان متعلق به عالم قدیم است، چرا بشر جدید اینقدر اصرار میورزد که به دنبال عرفان برود و چرا امروزه یکی از بحثهایی که به خصوص در کشورهای اروپایی بسیار رونق پیدا کرده است و طرفداران جدی هم دارد، بحثهای عرفانی است؛ از عرفان اسلامی گرفته تا عرفان سرخپوستی و عرفانهای شرقی؟
چیستی عرفان
آن چیزی که مورد بحث ما و محل سؤال است که چرا در جهان جدید تا این حد اهمیت پیدا کرده، عرفان به معنایی که در عرفان اسلامی رایج است، نخواهد بود؛ بلکه بسیار وسیعتر از آن است. واژه «عرفان» در عرفان اسلامی برای این عرفان به کار میرود و در عرفانهای دیگر، چنین نامی وجود ندارد.عرفان از ماده «عرف» به معنای شناختن خاص است و عرفان برای این وضع شده است که انسان به شناخت و معرفت خاصی دست یابد. بشر در زندگی روزمره نمیتواند به پارهای از معرفتها دست پیدا کند و عرفان آمده است تا راه خاصی را به بشر نشان بدهد که او به معرفت ویژهای دست یابد. این معرفت را نه علم میتواند به انسان بدهد، نه فلسفه و نه حتی عقل بشر.
این معرفت تنها از طریق سیر و سلوک، تهذیب نفس و در نهایت، عرفان به دست میآید. عرفان یک هدف است و هدف عارف، رسیدن به شناخت است؛ رسیدن به گونهای از شناخت و معرفت که از راههای دیگر به دست نمیآید. به عبارت دیگر، عرفای مسلمان بر این عقیدهاند که یک نوع معرفت و شناخت مهمی وجود دارد که زمینههای دیگر نمیتوانند آن را به بشر عطا کنند؛ نه ریاضیات، نه شیمی و…؛ بشر برای دستیابی به این معرفت باید راه دیگری را طی کند؛ راهی غیرعادی که مثل علوم از راه مطالعه به دست نمیآید؛ بلکه راه ویژهای است که با تمام راههای دیگر متفاوت است. به تعبیر حافظ:
گوهر معرفت آموز که با خود ببری
که نصیب دگران است مثال زر و سیم
این «گوهر» به تعبیر حافظ، معرفت است و چیزهای دیگر، اموری حاشیهایاند؛ آنها صدف هستند و گوهرِ معرفت، چیز دیگری است. انسان باید تلاش کند این گوهر را با خود ببرد؛ اما چیزهای دیگر، مثل فیزیک، شیمی و… علوم دنیوی هستند که برای دیگران به ارث میمانند. مولوی هم میگوید:
علت عاشق زعلتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
برچسب:
نویسنده: صديقه كياني
تاريخ: جمعه
14 تير
1392 ساعت: 10:58